تورم صدا ندارد.برای همین کسی جلویش را نمیگیرد.
این داستانِ یک تصمیم خیلی ساده است: اینکه بارِ گرانی را یک نفر تنهایی به دوش نکشد. نه شما، نه ما.
مریم هر ماه همان فهرست را مینویسد. برنج، روغن، حبوبات، چای.
همان پول را هم برمیدارد.
این ماه، چای جا نشد. ماه بعد، حبوبات.
پولش کم نشده. چیزی که با آن میشد خرید، کم شده.
آن طرفِ پیشخوان هم کسی ایستاده که آدم بدی نیست.
صبح پیامک آمده: تأمینکننده گران کرده. یا قیمت را بالا میبرد، یا کرکره را پایین میکشد.
قیمت را بالا میبرد. مریم کمتر میخرد. او دوباره گران میکند.
حلقه تنگتر میشود، و هر دو فقط دارند سعی میکنند دوام بیاورند.
در پایانِ این حلقه، هر دو میبازند.
اما یک راه سومی هم هست.
آنقدر ساده که آدم فکر میکند باید خیلی زودتر از اینها امتحانش میکردند.
یک صبح، یک محموله میرسد.
همهاش را یکجا میخریم — به قیمتِ همان روز.
و همانجا، قبل از اینکه چیزی عوض شود، قیمت را مینویسیم.
قیمتِ خرید. سودِ ما، حداکثر سی درصد. بستهبندی، پنج درصد. همین.
بعد دستمان را از رویش برمیداریم.
دلار بالا برود،
خبر بد بیاید، خبر خوب بیاید،
قیمتِ بازار هر روز عوض شود،
عدد روی این کاغذ تکان نمیخورد.
کنارِ هر محصول نوشتهایم قیمتش چند روز است که تکان نخورده.
برنز
۳۱ روز
یک ماه کامل
نقره
۳ برنز
یک فصل
طلا
۴ نقره
یک سال
شمردنی است، و اگر یک روز از دستمان در برود، خودتان اولین کسی هستید که میبینید.
تا آخرین دانهاش، همان قیمت.
بعد محمولهٔ بعدی میرسد و از نو حساب میکنیم.
و اگر ارزانتر خریده باشیم، ارزانتر میفروشیم. این روشِ معاملهٔ ما با شماست.
ماه بعد، مریم همان فهرست را نوشت.
همان پول را برداشت.
و همان عدد را دید.
اسمِ ما
اسممان را از همینجا برداشتیم
«با شمام» یعنی همین: طرفِ شما ایستادهایم، نه روبهرویتان. گرانی را نمیتوانیم تمام کنیم — هیچکس نمیتواند. اما میتوانیم نگذاریم تمامش بیفتد روی دوشِ شما.















